ده تا انگشت سبز

عادت

بچه که بودم از خواب بعد از ظهر گریزان بودم و اگر کسی مجبورم می کرد ، برایم قانون می گذاشت، یا حتی به ملایمت از من می خواست به شدت به من بر می خورد و توی دلم به سبکی کودکانه ولی جدی دری وری بارش می کردم و با خودم فکر می کردم عقلش کجا می تواند رفته باشد که یک همچین نکته ی بزرگی را در مورد من نمی داند  - که من از خواب و به خصوص خواب بعد از ظهر بیزارم!!!

بنا بر این ظهر های خوب تابستان من عبارت بود از یواشکی از زیر دست و چادر مادر بزرگ بیرون خزیدن و خش خش و تا سر حد مرگ از این همه سکوت بی موقع بی طاقت شدن

و البته همه ی این نا آرامی ها تقریبا هیچ وقت جز مادربزرگ که خواب خیلی سبکی داشت و هنوز هم دارد هیچ کس را از خواب ناز بعد از نهار بیدار نمی کرد.

بعد ها که بزرگ شدم و سنم مناسب رفتن به مهد کودک شد و روز اول با دیدن تشک های پهن شده در بهت و ناباوری زدم زیر گریه بابا به دادم رسید (گرچه حالا که فکر می کنم انگیزه ی بابا مسلما نمی توانست کوچک ترین ارتباطی با عدم تمایل من به خوابیدن داشته باشد - مثل بیشتر انگیزه های بزرگ ها که همه چیز را در نظر می گیرند الا خریت های خوشمزه ی کودکانه را)

با احساسی دقیقا شبیه به یک شاهزاده خانوم لوس و نازپرورده با غروری توصیف نشدنی به تشک های کنار هم چیده شده و هم کلاسی های بیچاره ی تسلیم شده ام نگاه می کردم و با نگاهی سرشار از نافرمانی و شرارت به مثلا شادی جون (اسم های حقیقی یادم نیست) از پله ها پایین می رفتم و در حالی که دماغم را می گرفتم از کنار آشپزخانه ی مهد کودک که همیشه بوی سوپ جو می داد و حال من را به هم می زد رد می شدم و می رفتم شرکت بابا - درست آن طرف کوچه.

 

برای خودم نقاشی می کشیدم و بعد به تعداد همه ی آن هایی که می شناختم (و البته با حساب چند نسخه ی اضافه برای مامان) فتوکپی شان می کردم و منگنه می زدم و صفحه های تازه بر می داشتم و مهر می زدم و امضا و الا آخر. به جای سوپ مهد کباب های چلو کبابم را جدا می کردم و پلو هایش را با نوشابه قرت و قرت می خوردم و تا سر و کله ی بابا پیدا نشده  خانوم منشی های مهربان از خدا خواسته (یعنی یواشکی) کباب های زیادی و بی خاصیتم را می خوردند و آقایان کارمند وقت گیم های پیکسل بزرگ و رنگارنگ به من تقلب می رساندند و من چقدر خوشحال بودم که این همه آدم آن جاست که این همه خوب درکم می کند.

 

حالا بزرگ ترم آن قدر که سنم به دبستان و دبیرستان و دانشگاه هم رسیده و همه را هم رد کرده و اگر منصف باشم (که نیستم) باید اعتراف کنم پا به همان بزرگسالی نا مفهومی گذاشته ام که برایم در طول سال ها مفاهیمی گوناگون و ضد و نقیض داشته و حالا فقط می دانم کم تر از همیشه دوستش دارم. و بالاخره آنقدر بزرگم که دلم برای سوپ جو و کباب آب می افتد ، عمرا هر کمک و راه حلی را (حتی اگر صادقانه باشد) خوش باورانه بپذیرم، نقاشی هایم را (اگر حوصله و ایده و قریحه همه با هم باشد که نیست) روی ماکرومدیا فلش می کشم و حالا نه برای مامان که برای خودم چندین نسخه ی پشتیبانش را روی چندین اکسترنال هارد درایو متفاوت سیو می کنم، بابا دیگر حتی برای انگیزه های خودش هم من را از جاهای ترسناک نجات نمی دهد (وچون راستی من یاد گرفته ام با دیدن چیزهایی که دوست ندارم و از جبر کارهایی که  مطلقا نمی خواهمشان به نرمی لبخند بزنم و چون نه راه پس مانده و نه پیش به شادی درجا بزنم)

من بزرگ شده ام و این بزرگ شدن باعث شده بخواهم (یا مجبور شوم) ترفندهای بزرگانه ی قدیمی را روی کودکان اطرافم به کار بگیرم و از فکر این که این نسل آنقدر زبل هست که از خودم بهتر بداند در سر من چه می گذرد دست پاچه و شرمگین بشوم.

 

من بزرگ شده ام و هنوز هم عادت موذی و کودکانه ام را که از خواب و به خصوص خواب بعد از ظهر گریزان است حفظ کرده ام. حالا از زیر دست های تو بیرون می خزم و از این که خواب تو مثل مادربزرگ سبک نیست به اندازه ی یک دنیا غمگینم.

 

+ سبزابی ; ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱٤
comment نظرات ()

گشایش

مدت هاست که به نوشتن فکر هم نکرده ام. زندگی روز به روز رنگارنگ تر و پیچیده تر و هیجان انگیز تر و سنگین تر می شود و من در میان خوشی ها و ناخوشی ها گاهی شاد و گاهی غمگین گاهی به حال و گاهی به گذشته و کمی بیشتر به آینده ای که در پیش است فکر می کنم. خوش حالم با آن که اتفاقات ناخوش هم کم اذیت نمی کنند و خوش بختم با وجود تمام کار های نکرده و آرزو ها / رویاهای هنوز تحقق نیافته. سال نو شده و من با افکاری سبزتر از همیشه و ذهنی صد البته شلوغ تر و درگیر تر از تمامی سال های گذشته ی زندگیم به نتایجی جدید و اهدافی واقع بینانه تر رسیده ام. از قبل بیشتر تلاش می کنم و شاید خیلی کم تر بلند پروازم. به روزمرگی های اجتناب ناپذیر دنیای فانتزی و هورمنی و مادی غرب ملحق شده ام و از فرط رودربایستی با حقوق چرب و نرمش به روانی و سر به راهی روباتکی احمق و فرز فکر کردن را کنار گذاشته ام تا برای این جامعه ی فریبا نقشی ایفا کنم و از رسیدن به اهداف دیکته شده غرق غرور شوم و با باطری های اطرافم در محیطی سرشار از رفاقتی مصلحتی رقابت کنم. با این حال خوشم و حس می کنم روزی از همین روز هاست که دیگر هیچ پیشامد و موجود متفرقه ای نتواند مرا زیاد بتکاند.  و خوشم چون خیلی از خیلی های دیگر خوش بخت ترم. خوشم و شکرگذار چون می توانم. و بنابر جمله ای قشنگ که تازگی ها خوانده ام .. اگر باران ببارد و خیسم کند .. یا به زمین بیفتم و تنم درد بگیرد .. می خندم که زنده ام تا حسشان کنم.

 

 

 

+ سبزابی ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٩
comment نظرات ()

موناپولی

کوچک است و وراج

مزاحم است و دوست داشتنی

موذی است و به مفهومی صاف تر از کودکی معصوم

مرا مجبور می کند موناپولی بازی کنیم. کلی اسکناس ۵٠٠ دلاری روی هم دسته کرده برای خودش و هر بار نق می زنم یک مشت اسکناس هم من هدیه می گیرم و تا می بیند حالاست سرسام بگیرم تاس می ریزد و به جای من هم بازی می کند. زیر لب یا بلند بلند تند و تند می گوید حالا نوبت من .. حالا نوبت تو .. حالا نوبت من .. حالا نوبت تو .. و به جای هرکداممان تاس می ریزد و خانه ها را می شمارد و لابد برای این که این بازی را تا ابد کش بدهد هربار همه ی  پول های من ته می کشند به جای جمع کردن مالیات دو برابرش را برایم از بانک کش می رود و ریز ریز می خندد. 

یک ریز حرف می زند یا می خندد و نمی گذارد حتی یک لحظه در آسایش روی کارهای بی شمار خودم تمرکز کنم. همه ی شهر را  پر از خانه و هتل های خودش کرده و به جای قسط ها و مالیات های عقب افتاده از من چندین قول جورواجور می گیرد و صورتش از این همه خنده ی ذوق زده و پیروزمندانه سرخ می شود 

کوچک است و شاد

مزاحم است و دست و پاگیر

پارازیت فکر های سرد و یاس بی پایان من
مانع رهایی و ابدیت صلح سیاه من
مگسی بازیگوش در درد بی درمان بغض های مزمن سینه ی من
برهم زننده ی قانون مرگ که مدام در سر من تکرار می کند هیچ کس دلیلی برای زنده ماندن نیست

تنها دلیل زندگی من

 

+ سبزابی ; ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱
comment نظرات ()

زنده باد تمامی خاطرات خوش تو و من

 

"Dance Me To The End Of Love"

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Oh let me see your beauty when the witnesses are gone
Let me feel you moving like they do in Babylon
Show me slowly what I only know the limits of
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Dance me to the wedding now, dance me on and on
Dance me very tenderly and dance me very long
We're both of us beneath our love, we're both of us above
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Dance me to the children who are asking to be born
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now, though every thread is torn
Dance me to the end of love

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till I'm gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Dance me to the end of love

 

خوشحالم

و نوک همه ی انگشت هایم چیزی خوش و شاداب می لولد و می دانم تا همیشه بیشتر از همیشه دوستت خواهم داشت .. البته اگر خودت بگذاری.

+ سبزابی ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۳٠
comment نظرات ()

romance undefined

چقدر جیزها بود که می خواستم نشانت بدهم.
چقدر دیر آمدی. آنقدر دیر که رنگ همه ی شان پرید. حتی رنگ خودم که هر چه می نویسم هنوز فقط رنگ تو را می دهد که هرچه نوشتم  تا نیمه خواندی و هیج وقت در جواب هیچ نوشته ای  برایم هیچ حرفی نداشتی

چقدر کتاب ها بود که می خواستم بخوانی.
بی حوصله تر از آنی که بخواهی گوش بدهی. یا باور کنی من و تو  سال های در میان صفحه هایشان به رسمی خیلی خوش رنگ تر از این حرف ها  زندگی کرده ایم و فقط و فقط یک چیز کم داشتیم. هم را. صفحه هایی که من آن ها را با مداد و خودکار و شب رنگ های رنگارنگ خط های بی منطق کشیده ام به عشق روزی که دست های مهربان تو مرورشان کند

چقدر صحنه ها بود که می خواستم زندگیشان کنیم.
صحنه هایی که شاید سال ها طول بکشد تا بتوانم به همان رنگی که هستند با دکمه های کی برد نفاشیشان کنم. صحنه هایی که تو برای تصورشان از میان حرف های گنگ و پیچ در پیچ من وقت و اعصاب کافی نداری. آخر تو از اولش هم حوصله ی بچه بازی نداشتی با این که من گوشم بدهکار نبود

کاش دوستم داشتی. کاش تهدیدم نمی کردی وقتی برایت حرف می زدم. کاش حرف هم را می فهمیدیم.

 کاش کاری برایش می کردی

"پیوست": چندین سال تجربه به من گفته بود که هیچ چیز حتی RSS Feedreader های مختلفی که برای سوپر آپ تو دیت ماندنت روی کامپیوتر نصب کرده ای تو را به این زودی ها به وبلاگ من یکی نمی آورند. دفعه ی بعد حرف های خصوصیمان را برای بالاترین می فرستم تا تو بی جنجال گوش کنی و یک بار هم که شده قصه ی مرا از همه ی خبرهای  دیگر دنیا زودتر خوانده باشی

که این برای من که هیچ وقت پیش از آن که صدایت بزنم صدایم نزده ای نمی دانی چه آرزوی بزرگی ست

+ سبزابی ; ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٦
comment نظرات ()

فرودگاه

خودم را  میان ردیف طولانی چرخ های چمدان جا می کنم و روی دسته ی یکیشان می نشینم و منتظر می شوم. پنج دقیقه از همین حالا شروع شده و من مامور مسیول کنترل بوردینگ پس ها را که تا نزدیکش می شوند فریاد می زند بوردیگ پس پلیز! گیر آورده ام و دلم می خواهد آنقدر سوال پیچش کنم تا حواسم پرت شود

یک چیز کودکانه بین چشم ها و دماغم را می سوزاند و من بی آن که بدانم به بوسه های یک زن و شوهر جوان خیره شده ام، گرم تماشای پسربچه ی گریان سه چهار ساله ای که دورشان می چرخد با خودم فکر می کنم از کدامشان قرار است جدا شود و با کدامشان قرار است برود

چند دقیقه طول می کشد تا یادم بیفتد کتت هنوز روی دستم همان طور مچاله خیس خورده است.

اسمم را می شنوم و کسی را که تند تند به طرفم می آید و من شیشه ی سس تند قرمزت را توی دستش می شناسم. کتت را نشانش می دهم و او می رود تا صدایت کند.

گرسنه ام. تو رفته ای و من می دانم دیگر ذره ای از من میان سرت نیست تا دفعه ی بعدی که کارت گیر کند

تقریبا می دوم تا کار از کار نگذشته به دستشویی برسم. در را می بندم و چکه های اشکم را از روی سینه ی بلیز سبزم می تکانم

چقدر بی صدا گریه کردن درد دارد. در را که باز می کنم و دماغم را که برای اتمام حجت محکم بالا می کشم کف دستشویی پر از تکه دستمال های دماغی من است.

برای خودم همبرگر و قهوه ی شیرین می خرم و از همان راه که با هم آمدیم تنها بر می گردم طرف ایستگاه اتوبوس و ولو می شوم روی آخرین صندلی آخرین ردیف.

 

همبرگرم را با این که می دانم پر از میکروب و جانور ریز است با اشتهایی که بیشتر از ضعف است تا گرسنگی می بلعم.  زن فروشنده عصبی از حضور من درست قبل از بستن مغازه، کهنه اش را که با آن مشغول برق انداختن پیش خوان است به کناری می اندازد و بی حوصله لای نان من یک مشت کاهو و پیاز خرد شده می پاشد. حس اعتراض ندارم. هرچه هست از بی هوشی بهتر است.

اتوبوس را که عوض می کنم قطره های عرق مثل مورچه های درشت و تنبل از هزار جای تنم سرازیر شده اند

چارچنگولی می چرخم طرف پنجره و متحیر از این دلتنگی عجیب بی سابقه اشک هایم را دانه دانه و بی هیاهو با انگشت چرکم  پخش می کنم زیر چشم هایم. مواظبم جیکم در نیاید. ذره های ریمل روز قبل شسته می شوند و می چکند روی سینه ی بلیز سبزم

غروب نارنجی و نرمی زیر پل جریان دارد. گرم است و من از دم هوا و لخته های بزرگ خون که مثل اشک هایم تندتند می جوشند سست و بی جانم

بلند می شوم و با تحکم کنار پنجره ی دیگری می نشینم. اشکم ولی بند نمی آید. نزدیک است به هق هق بیفتم که از خیسی شلوارم به هوا می پرم . نشسته ام روی یک لیوان قهوه ی یخی. دو نفر روی صندلی کناری با تعجب به صورت سیاه راه راهم خیره شده اند و من خونسرد و بی اعتنا مثل یک دختر بچه ی زرزرو تا اتوبوس بایستد دماغم را چند بار فرت و فرت بالا می کشم و اشک هایم را به خشونت با پشت دستم پاک می کنم

 

یاد ظهر می افتم و از آن شادی و هیجان موذیانه برای رفتن تو و این دلتنگی کشنده یخ می کنم. انگار بزرگ شده ام. ناگهانی. ناغافل. یک ساعته. و انقدر دلم برای چهره ی خسته و نگران و خسیست تند و بی امان می سوزد که خنده ام می گیرد. کلافه می شوم از سکوت. حس می کنم دارم از بغض غمباد می گیرم و از زن حامله ای که  کنارم نشسته ساعت می پرسم. با خودم فکر می کنم چه نعمت بزرگی می تواند باشد که آدم درست وقتی دارد از فرط بغض بیچاره می شود بتواند های های گریه کند بی آن که کسی از او کوچک ترین توضیحی بخواهد.

سوار می شوم و دم خانه پیاده می شوم. خوشحالم. هیچ کس به شیارهای چرک روی صورتم ذره ای هم شک نمی کند

+ سبزابی ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢٩
comment نظرات ()

سال های انتظار

 * * * * *

زیبا ترین احساس ها در نبودت خواب شد
صد تپش صد بغضِ تنگ، محو در مهتاب شد

هرچه ریسیدم به خواب، پاره شد اندوه شد
این همه وعده به دل عقده ای انبوه شد

فکر می کردم سخت تر میوه اش شیرین تر است
دیر دانستم خاکِ عشق، پاکْ چیزی دیگر است

سال های انتظار، زیر آوار سقوط 
من تو را کم داشتم زیر انبوهی سکوت

هرچه رویید از دلم، نقش شد بر شانه ات
دربرت پیچید تنگ، پیچک مستانه ات

دل به وهم موج ها، دل به دستانت زدم              
ازِِِِِِِِ دل فرسنگ ها پل به چشمانت زدم

پشت ِهر خیر و صلاح باز آغوش تو بود         
قست انگار ولی جز در آغوش تو بود

هوش بردی از سرم، مستم از صد خوابِ رام
هوست دارم به چشم، کام گیر از من به کام 

آرزوی وصلِ تو آتشم زد روزروز           
شعله ها دارم به تن، آب شو در من بسوز       

حسرت بوییدنت خواب برد ازمن چرا   
تب به جانم ریختی، در نمی یابی مرا؟

داغ و عریانم چو شمع، مستِ افسانه و باد
آخ دنیا رفته است، همه بردندم زیاد

قصه ی ما فرق داشت با تمام قصه ها
زاده ی دستان من باز، بی منطق، رها              

تو شرابِ مهر و شور، من عزیز کوچکت
رشته ی جانم به دست، من گلت من پیچکت

آخرش چه خوب بود، ما و صلحی بی کران
عشقِ کهنه، جامِ سرخ، حاصلِ صبر گران

سبز و آسوده به ناز لای انبوهی غرور
چون گلی در دست تو، خسته ی صد راه دور

مهر مردانه ی تو همه ی آسایشم
سٌکرِ دستِ محکمت، مرحمم آرامشم

یک تنه شانه به عشق، من و صبرم ساختیم
تاس بر مهری که حیف همه اش را باختیم

ساختم صد عیش و کیف از به تو آویختن
چاره ی من در خیال با تنت آمیختن

زخم ها زد بر دلم سال های انتظار
سالهای  شور عشق  زیر چرخ روزگار   

همه ی این سال ها کردم از فکرش فرار
کودکی را برد برد سال های انتظار


 * * * * *

+ سبزابی ; ٤:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٥
comment نظرات ()

شکرگذاری

خـــــــــــــــــــدا خیلی خوبییییییییییییییییییییییییییییییییییی

دیگه برای شکر گذار بودن هیچ تلنگر دیگه ای لازم ندارم

 

+ سبزابی ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۱٩
comment نظرات ()

لرزه

خدایا
دقیقه شمار روی ۶ جا افتاده
خدایا از الان شاید تا یه ربع شاید تا نیم ساعت یا فوقش تا سه ربع دیگه همه چیز مشخص می شه
نمی دونم اگه الان منتظر خبر مرگ یا زندگی یه آدم عزیز بودم چقدر از حالا و این وضعیت مضطرب تر و آشفته تر بودم

خدایا ازت می خوام که برگردی و از اول همه چیزمونو مرور کنی همه ی روزا و لحظه هایی رو که در سکوت به انتظار چیز قشنگ و سبزی که کاشته بودیم نشستیم. امشب برای عبادت ذکر نمی گم
اما به رسم همه ی این سال ها با انگشتام روی کی برد می کوبم و دعا می کنم.
خدایا
اگه امروز به آرزوم برسم نذر می کنم که تا وقتی و تا جایی که تونستم آدمای مثل خودمو به آرزوهای کوچیکشون برسونم
خدایا
من اهل عبادت نیستم . اما تو امروزو از من بپذیر از میون این فکر و این سینه که از خودته همه چیزو ببین
خدایا
قدر همه ی چیزای داده و نداده ات رو می دونم
درخت صلح هر چقدر هم دورتر باشد من و تو به آن می رسیم
حتی اگر بارها از این زندگی و آن خدا و از خودمان دلسرد و مایوس و مستاصل شویم
خدا
صدای منو بشنو
آرزوی منو
برآورده کن
شهامتشو به من بده که تلفنو بردارم
و از این سیاهی موقت و کوچیک که بالاتر ازش می تونست خیلی چیزای بدتر و تاریک تر باشه
نترسم
خدایا
ایم شهامتو به زانوهای سست و قلب آشفتم بده

آرامش

آرزو

خـــــــــــدا بذار همه بدونن حتی تو هم وبلاگ می خوانی

 

....

 زنگ می زنم روی گوشی خوابالوده ات

با این که می دانم اگر گوشی را برداری

همه ی آرزوهای رنگین من برای فردا صبح دود می شوند

زنگ نمی زنم و ذوق این را هنوز می توانم داشته باشم که شاید گوشی بیچاره هنوز میان سینی سربازهای شاید مهربان دم در است

 

قلبم بی حس و بی حال می تپدو کاری به خوبی های زندگی و نعمت های رنگینش ندارد

پاهایم بی حس آویزانند

فشارم می رود که چشم هایم را سیاه کند

توی کمرم رعد و برق تند  و تیزی تیر می کشد

قرآنک مادربزرگ را گاهی می بوسم و گاهی می چسبانم به گردن داغم

سعی می کنم موقع تایپ کردن زمین نماند می چپانمش میان سینه بندم

عرق کرده و پلاستیک جلدش بوی خاک و خل سفرهایمان و شلختگی های من را می دهد

ذکر وجعلنا را که مامان مهری از آن دو نسخه برایم نوشته بر می دارم و خدا خدا می کنم ذکرش برای این مناسبت اشتباه نباشد

حسی روحانی و آرام به من می گوید که همه چیز درست می شود

جوگیر و شادم

حس می کنم هیچ چیز مرا به زانو در نخواهد آورد

دلم شادی و چند کیلو شیرینی میخواهد

به یک دلیل موجه و هیجان انگیز

دلم جیغ می خواهد و فخر فروشی به همه ی آدم های پرطعنه ی عادی و  بی درد

قرآنم سرد می شود

پنجره

می روم زیر روتختی و شماره ی کارتم را می گیرم

۷ تا زنگ می خورد

دوباره می گریم

یک زنگ و دیگر هیچ

بند دلم حالاست که پاره شود

کجایی

می ترسم قلبت به اندازه ی قلب من جا برای نفس و سکوت و صبر نداشته باشد

می ترسم از هوش رفته باشی

تجسمت می کنم که الان گوشه ی خیابان نشسته ای و گریه می کنی و دلم می تپد برای تلفن

حس موذی و خودخواهی خرم را گرفته و ول نمی کند

دوست ندارم با خبر بدت شریک بشوم

دلم

دلم

زنگ بزن علی

شکنجم نکن

وایییییییی

 

+ سبزابی ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٧
comment نظرات ()

browsere دانا

+ سبزابی ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

← صفحه بعد