ده تا انگشت سبز

انشا. موضوع: يک روز برفي.

به نام خدا

دی شب پشت پنجره ی ما و تمام پنجره های ديگر برف آمد.
 همه جا نشست و نور ماه را به تاريکی ميان اتاق ها انداخت.
نيمه شب که من به دلايلی هنوز مثل جغد عجيب و مرموزی بيدار بودم
لايه ای از برف ديگر همه جا را پوشانده بود و
جالب تر اين که صبح روز بعد آن لايه ی تميز و دست نخورده ضخيم و ضخيم تر شده بود.
سکوت برف زيبا بود و قرت قرت خشک و پوک قدم های مردم آزار من از آن هم زيبا تر.
من برای کار بخصوصی از خانه بيرون نرفته بودم.
حتي برای برف بازی هم نرفته بودم. 
و بنابراين جز کفش های کتانی و می توان گفت کهنه ام 
حوصله ی پوشيدن چيز ديگری را نداشتم.
من در طول راه مثل هميشه به چيز های زيادی فکر کردم.
فکر کردم و کفش های خيسم را با کيف و لجاجت خاصی
ميان برف های مرتب و تازه بر هم نشسته کشيدم.
آنقدر غرق فکر بودم که به سرما هم اهميت چندانی ندادم.
گرچه از حق نبايد گذشت که زياد هم پوشيده بودم.
به هر حال آن چه امروز گذشت
فرق چندانی با آن چه در يک روز غير برفی ممکن بود
برای من اتفاق بيفتد نداشت و
من در حالی که به ياد آن زلزله ی کذايی 
با جديت مراقب سرزدن هرگونه ناشکری از جانب خود بودم 
آهسته به اين فکر می کردم که چرا زندگی بعضی بچه ها اين همه يک نواخت و آرام است.
و باز خيلی زود صدايی مثل صدای دوستی
که اولين بار جواب اين سوالم را داد در من تکرار کرد مهم قلب و فکر آدميزاد است نه اطرافش
و من می دانم تا مدتی گرچه کوتاه باز با همين جواب ساده قانع خواهم شد و
در راه آمد و رفت هايم در افکار و خيالات عجيب ديگری غرق خواهم گشت.
اين بود انشای من.
پايان.

+ سبزابی ; ٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/۱۱
comment نظرات ()